اولین دایرهای که باهم چرخیدیم. هنوز نمیدونستیم این چرخش تا کجاها ادامه داره...
روزایی که تازه داشتیم همدیگه رو کشف میکردیم. چرخ و فلک شاهد اولین خندههای مشترکمون بود.
اینو که گرفتیم، فکرشم نمیکردیم یه روز بشه بخشی از کهکشان خاطراتمون.
تو به غروب نگاه میکردی، غروب به تو. و من هنوز هیچکدومتون رو نمیشناختم.
همون لحظه که روی پام خوابیدی، زمان وایستاد. فکر میکنم میخواست این قاب رو تا ابد نگه داره.
اون نقاشی رو هنوزم که نگاه میکنم، آشتی رو توش میبینم. نه من، نه تو. آشتی رو.
نور اومد نشست روی صورتت، تو هم چشماتو بستی و خندیدی. انگار خورشید فقط برای این لحظه طلوع کرده بود. فکر کنم آفتاب هم عاشق خندهات شده بود.
آرومترین خواب دنیا، کنار تو بود.
قلبها شسته شدن و رفتن... ولی هر بار دستامو نگاه میکنم، اونارو میبینم...
نمیدونم گل اومده بود کنار چشمات تا دیده بشه، یا چشمات بودن که قرار بود به زیبایی گل اعتبار بدن.
یه چیز کوچیک برات مونده...
دلم میخواست امروز کنارت باشم. نشد.
دلم میخواست بغلت کنم، کادو بدم دستت، شمع رو با هم فوت کنیم. نشد.
ولی یه چیزی هست که از همه این «نشد»ها بزرگتره.
اونم اینه که با همه فاصلهها، با همه قهر و آشتیها، با همه روزای سخت،
تو هنوز همونی هستی که قلبم براش میتپه.
اولین تولدته که میشناسمت و نمیتونم کنارت باشم.
ولی قول میدم این اولین، آخرین نباشه.
قول میدم یه روزی از نزدیک شمعاتو فوت کنیم.
دوستت دارم. از اینجا تا ماه و از ماه تا اینجا.
تولدت مبارک، ماه نقرهای من.